امیر حسینامیر حسین، تا این لحظه: 14 سال و 27 روز سن داره

امیر حسین مرد کوچک ما

روزانه های نفس مامان و بابا

مامان جون الان تقریبا 15 ماهته ، خیلی کارها رو به تنهایی دیگه می تونی انجام بدی مثلا خودت تنهایی میتونی غذا بخوری . البته به شرطی که تو صندلی غذا بشینی وگرنه خونه رو آباد میکنی! به محض اینکه جایی گوشی تلفن ببینی برمیداری و میگی  اَوو ! میتونی یکسری از کلمات و واضح بیان کنی مثلا مامان ، بابا ، دد، دایی ، به به، جیزه و ...... میری دستتو میزنی به شوفاژ و خیلی ناز میگی داغه اگه کسی با صدای بلند صحبت کنه دستتو میذاری رو بینیت و میگی هیش! کمتر با اسباب بازیات بازی میکنی بیشتر میری سراغ کابینت آشپزخونه و چیزایی که هیجانش بیشتره مثل قابلمه ، کفگیر و ملاقه ، تی ، کنترل TV و.....   یکی دیگه از سرگرمیات هم ...
20 آذر 1392

زائرکوچولوی امام رضا ( آبان 92 )

سه شنبه 7/8/92 ساعت 4 صبح من و شما و بابا جون به سمت مشهد راه افتادیم ( به خاطر وسائل زیادی که برای شما لازم داشتیم با ماشین خودمون رفتیم) یه جایی بین راه برای صبحانه توقف کردیم. چون تا اون لحظه تو ماشین خواب بودی وقتی بیدار شدی و دیدی داریم صبحانه میخوریم کلی ذوق کردی و نون بربری رو درسته گاز ومیزدی!     بعد از صبحانه هم کلی تاب بازی کردی و دوباره به سفر مارکوپولویی مون ادامه دادیم..... ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم هتل ، بعد از تحویل گرفتن اتاقمون رفتیم حرم امام رضا و عرض ادبی به آقا کردیم و برای شام برگشتیم هتل......   روز دوم رفتیم یه دل سیر حرم و زیارت کردیم و از اون...
20 آذر 1392

جشن تولد یکسالگی امیر حسین

   خدایا شکرت ،پسرم یکساله شد . یکسال پر از هیجان و عشق . یکسال پر از شادی و خوبی و یکسال پر از خاطراتی که برای همیشه توی دفتر دلمون ثبت میکنیم . سال 91 بهترین سالی بود که توی زندگی ما رقم خورد . توی روزای آخر تابستون، یه فرشته کوچولو اومد و صفای خونه ماروصد برابر کرد . و من مادر شدم! مادر شدن حس عجیبی بود. احساسی که انگار دو نفر به خاطر هم زنده هستند .احساسی که هنوز باورش واسم سخته! اینقدر سریع گذشت که اصلا" نفهمیدم تو کی یکساله شدی ! هنوز طعم نوزادیت رو اونجور که باید و شاید نچشیدم ! حالا دیگه هیچ شباهتی به اون کوچولوی تازه به دنیا اومده نداری . اون موقع حتی نمیتونستی درست و حسابی چشمهاتو باز کنی! ولی حالا داری تمرین را...
28 مهر 1392